تبليغاتX
رویای سوخته

شب چشای تو هنوز توی خاطرمه

دوست داشتن تو، تو وجود و باورمه

این لحظه،لحظه ها نفسای آخرمه

می دونی که حتی تو لحظه های تنهایی من

نمیری حتی یه لحظه از خاطر من

 می دونم که چشات هنوز هستن عاشق من

بزار بگم که بی تو دیگه نا ندارم

می خوام خودمو توی این دنیا جا بزارم

بدون تو دیگه من یه لحظه تاب دارم

بـــرگــــــرد،بــــرگـــــــرد

عشقمون مثل عشقای دیگه بارونی شد

لحظه ی جدایی من از تو خاطره شد

لحظه های تنهایی منم موندنی شد

زندگیم شده خوندن واسه ی چشای تو

می دونم می مونم همیشه تو لحظه های تو

 میادغروبا دلم به هوای چشای تو

هنوز که هنوزه به یاد چشمات بیداره

 بیا که دیگه پیر عشقه تو نا نداره

می خواد بمیره ولی بی تو نمی تونه

 مـی دونــی،مـی دونـــی

نذار بمیرم از غم بی هم زبونی

 می دونم آخرش میایو با من می مونی

دیگه داره دیر می شه منو دریاب

می دونی به خدا قسم

 که من بی تو بی کس ترینم

تو رو جون چشات نذار که تنها بمیرم

بی تو آخه توی این آدما من غریبم

بدون قدر منو تا نفسی باقیه

هیچکس نمی دونه شاید فردا روز آخریه

می خوام برم از این جهنم که اسمش زندگیه

 مــی دونـــی ، مـــی دونـــی

آخه،آخه

 کی حالا از کار این دنیا رازیه،کی برده؟

 آره این که همیشه اسمش باقیه

عاشق تو این دوره زمون به مرگش رازیه ،

آره قاموس این روزگار،بی وفائیه

شب چشای تو هنور توی خاطرمه

دوست داشتن تو توی وجود و باورمه

این لحظه،لحظه ها نفسای آخرمه

 بــــرگـــــــــــــــــرد . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 20:39  توسط سعید  | 

چه سخته در میان جمع بودن


ولی در گوشه ای تنها نشستن



برای دیگران چون کوه بودن


ولی در چشم خود آرام شکستن . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 19:34  توسط سعید  | 

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است

هنگامی دستم را

دراز کردم

که دستی نبود

هنگامی لب به زمزمه گشودم

که مخاطبی نداشتم

و

هنگامی تشنه آتش شدم که

در برابرم

دریا بود و دریا . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 20:15  توسط سعید  | 

تکیه کن

        بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم

                        تا غم بی تکیه گاهی

                                      را به چشمانت نبینم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 11:3  توسط سعید  | 

قاصدک !

شعر مرا از بر کن

بنشین روی نسیمی

که ز احساس برون می آید

برو آن گوشه  باغ

سمت آن نرگس مست

که زه تنهایی خود دل تنگ است

و بخوان

در گوشش و بگو

یک نفر یاد تو را

دمی از یاد نبرد . . .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 16:49  توسط سعید  | 

خدا را چه دیدی

شاید با تو باشم

شاید با نگاهت از این غم ها رها شم

خدا را چه دیدی

شاید غصه رد شد

دلم راه و رسم این عشق بلد شد

هنوزم بی قرارم

به یاد نگاهت نشستم تو بارون

باز چشم به راهت

خدا را چه دیدی

تو شاید بمونی

شاید غصه هامو تو چشمام بخونی

خدا را چه دیدی

شاید دل سپردی

شاید عشق مون تو از یاد نبردی

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 18:2  توسط سعید  | 

دوباره یاد توست که این دل تنها

 را بیدار نگه داشته است

دلم میخواهد دیوارهای روبرویم

 همه پنجره شوند

و من تو را در چشمانم بنشانم

چشم های که انتظار تو را کشیدند

و برای دوری از تو و نبودنت گریه کردند

باز غمگین از نبودن تو در کنارم

و در گوشه ای همیشه خلوت و گرفته

 کز کرده ام و به تو می اندیشم

از اینکه تنها نشسته ام

افسوس میخورم

کاش می توانستم تنهای را برایت معنا کنم

واز گوشه به گوشه ی شهر

  و کوچه های غریب وغم گرفته

برایت زمزمه کنم و بخوانم

بگزار دردهایم را فقط

 با چشمان تو در میان بگذرام

بگزار که تا ابد این چشمان من

 انتظار تورا بکشند

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 18:4  توسط سعید  | 

مث دیونه های کم تحمل

مث آوراه های زخم خورده ام

نشستم از رو تقویم های بی تو

تموم روز و شب هامو شمردم

شبیه دوره گردای پریشون

یه عمره رد پا تو دروه کردم

سراغ تو گرفتم کوچه کوچه

کمک کن دست خالی بر نگردم

نمی دونی که وقت گریه کردن

ته قلبم چه خالی میشه بی تو

به اسمت میرسه می لرزه قلبم

نمی دونی چه حالی میشه بی تو

هنوز درگیر رویاتم خرابم

تو هم مثل خودم درگیری دردی

قسم دادم خدا را گریه کردم

مگه میشه عزیزم برنگردی ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 20:48  توسط سعید  | 

ای کــــــــــــــاش

هیچ گاه به زندگی برنمیگشتم

تا در اسارت آدمک هایش

به آرزوی پرگشودن باشم

ای کــــــــــــــاش

چکاوکی آزاد بودم

تا چتر بالهایم را

 تا بی نهایت می گشودم

افسوس که من زخمی تر از آن هستم

که سکوتهایم طعم لبخند باشد

من در خرابه های تنهایی

 به پرگشودن می اندیشم

پرگشودن به انتهای بی نهایت

و رهای از گفتن ای کاش ها

کـــــــــــــــاش میشد

باور کرد بودن ، شدن ، پرزدن را

کـــــــــــــــاش میشد

از قفس تنگ هرگز گفتن ها جدا شد

ای کــــــــــــــاش میشد . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:13  توسط سعید  | 

یه روز میای از شهر نور

از اونور دشت های نور

تموم میشه با چشم تو

شب های سرد و سوت و کور

یه روز میای خوب می دونم

میای و یار من میشی

تو غربت جاده شب

چراغ راه من میشی

منو ببر به شهر عشق

تا لحظه یکی شدن

ببین تو آینه چشات

تصویر خوشبتی من

سوغات تو ردای عشق بهاریه

لباس من گم میشه از تو کوچه ها

سایه ناشناس من

ای نفسهای آخرین

ای آخرین جفت زمین

از پشت پرده های شب

تنهاییمو بیا ببین

دستهای خسته مو بگیر

کنار تنهاییم بشین

یه روز میای

خوب میدونم . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 17:39  توسط سعید  |